تبليغاتX
پــــرتگاه








پــــرتگاه

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

 

آسمان را گفتم

می توانی آيا

بهر يک لحظه‌ي خيلی کوتاه

روح مادر گردی؟

صاحب رفعت ديگر گردی؟

گفت نِی نِی هرگز

من برای اين کار

کهکشان کم دارم

نوريان کم دارم

مه و خورشيد به پهنای زمان کم دارم

خاک را پرسيدم

می توانی آيا

دل مادر گردی؟

آسمانی شوی و خرمن اختر گردی؟

گفت نِی نِی هرگز

من برای اين کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

اين جهان را گفتم

هستی کون و مکان را گفتم

می توانی آيا

لفظ مادر گردی؟

همه‌ي رفعت را

همه‌‌ي عزت را

همه‌ي شوکت را

بهر يک ثانيه بستر گردی؟

گفت نِی نِی هرگز

من برای اين کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت و شوکت و شأن کم دارم

عزت و نام و نشان کم دارم

آن جهان را گفتم

می توانی آيا

لحظه‌ای دامن مادر باشی؟

مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی؟

گفت نِی نِی هرگز

من برای اين کار

باغ رنگين جنان کم دارم

آنچه در سينه‌ي مادر بُوَد آن کم دارم

روی کردم با بحر

گفتم او را آيا

می شود اينکه به يک لحظه‌ي خيلی کوتاه

پای تا سر همه مادر گردی؟

عشق را موج شوی؟

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی؟

گفت نِی نِی هرگز

من برای اين کار

بيکران بودن را

بيکران کم دارم

ناقص و محدودم

بهر اين کار بزرگ

قطره يی بيش نيم

طاقت و تاب و توان کم دارم

صبحدم را گفتم

می توانی آيا

لب مادر گردی؟

عسل و قند بريزد از تو

لحظه‌ي حرف زدن

جان شوی، عشق شوی، مهر شوی، زر گردی؟

گفت نِی نِی هرگز

گل لبخند که رويد ز لبان مادر

به بهار دگری نتوان يافت

در بهشت دگری نتوان جست

من از آن آب حيات

من از آن لذت جان

که بود خنده‌ي او چشمه‌ي آن

من از آن محرومم

خنده‌ي من خاليست

زان سپيده که دمد از افق خنده‌ي او

خنده‌ي او روح است

خنده‌ي او جان است

جان روزم من اگر، لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر، روح و روان کم دارم

کردم از علم سوال

می توانی آيا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی؟

گفت نِی نِی هرگز

من برای اين کار

منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم

قدرت شرح و بيان کم دارم

در پی عشق شدم

تا در آئينه‌ي او چهره‌ي مادر بينم

ديدم او مادر بود

ديدم او در دل عطر

ديدم او در تن گل

ديدم او در دم جان‌پرور مشکين نسيم

ديدم او در پرش نبض سحر

ديدم او در تپش قلب چمن

ديدم او لحظه‌ي روئيدن باغ

از دل سبزترين فصل بهار

لحظه‌ي پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگيزترين زيبايی

بلکه او در همه‌ي زيبايی

بلکه او در همه‌ي عالمِ خوبی, همه‌ي رعنايی

همه جا پيدا بود

همه جا پيدابود

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط بازنده |



 

 

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنیها کرد با من در لباس دوستی

کوه پا بر جا گمان می‌کردمش دردا که بود

از حبابی سست بنیان‌تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را

جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند

کور بادا دیده ي حق ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروي

دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

 

(رهي معيري)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط بازنده |



 

 

بنشین مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین ببین که دختر خورشید صبحگاه

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

بنشین مرو، هنوز به کامت ندیده‌ام

بنشین مرو، هنوز ز کلامی نگفته‌ایم

بنشین مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین که با خیال تو شب‌ها نخفته‌ایم

بنشین مرو، که در دل شب در پناه ماه

خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

بنشین مرو، حکایت وقت دگر مگو

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر تو نیز با مَنَت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج، از این در چه می‌بری؟

بنشین مرو، صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین مرو، مرو که نه هنگام رفتن است

اینک تو رفته‌ای و من از راه‌های دور

می‌بینمت به بستر خود برده‌ای پناه

می‌بینمت نخفته نگاه از نگاه ماه

درمانده‌ای به ظلمت اندیشه‌های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد مَنَت نشسته بر ابر پریده رنگ

با خویشتن، به خلوت دل می‌کنی ستیز

 

 (فريدون مشيري)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده‌ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته‌ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم

حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

(قيصر امين پور)

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط بازنده |



 

 

چه دل است این دل من؟

که ز یک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند

هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدر و مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی غافله ای برخیزد

در سرا بانگ فراق

آن زمانی که بدنبال شهید

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

همچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

بر سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه كنم دل من مي شكند

 

(مهدي سهيلي)

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

چون بوف بر خرابه دنیا نشسته‌ایم

اهل زمانه را به تماشا نشسته‌ایم

بر این سرای ماتم و در این دیار رنج

بیخود امید بسته و بیجا نشسته‌ایم

ما را غم خزان و نشاط بهار نیست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته‌ایم

گر دست ما ز دامن مقصد کوته است

از پا فتاده‌ایم نه از پا نشسته‌ایم

تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را

ما رخت خویش بسته مهیا نشسته‌ایم

یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده‌ایم

چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته‌ایم

از عمر جز ملال ندیدیم و همچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته‌ایم

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته‌ایم

ای گل بر این نوای غم‌انگیز ما ببخش

کز عالمی بریده و تنها نشسته‌ایم

تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر

مانند سایه در دل شبها نشسته‌ایم

تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما

ما یکدل و هزار تمنا نشسته‌ایم

چون مرغ پرشکسته فریدون به کنج غم

سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته‌ایم

 

(فريدون مشيري)

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

دختری بود نابینا

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را.

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس تو خواهم شد »

 


و چنین شد که آمد آن روزی

که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

 


دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

 


دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

 


دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

دختری خوابيده در مهتاب

چون گل نيلوفری بر آب

خواب می بيند

خواب می بنيد كه بيمار است دلدارش

وين سيه رؤيا

شكيب از چشم بيمارش باز می چيند

می نشيند خسته دل در دامن مهتاب

چون شكسته بادبان زورقی بر آب

می كند انديشه با خود

از چه كوشيدم به آزارش؟

وز پشيمانی سرشكی گرم

می درخشد در نگاه چشم بيدارش

روز ديگر

باز چون دلداده می ماند به راه او

روی می تابد ز ديدارش

می گريزد از نگاه او

باز می كوشد به آزارش

 

(هوشنگ ابتهاج)

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

نمی‌دانم چـه مـی‌خواهم خــدایا

به دنبال چه می‌گردم شب و روز

چـه می‌جـــوید نــگاه خسـته مــن

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمــــع آشــــنایان مـی‌گـــریزم

به کنجی می‌خزم آرام و خاموش

نـگاهــم غــــ‌ـوطه‌ور در تیرگیهـا

به بیمار دل خود می‌دهم گوش

گــریزانم از این مــردم که با مــن

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

بدامـانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعـرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آندم که در خلوت نشستند

مــــرا دیــوانــه‌ای بـدنــام گــفتند

دل مـــن، ای دل دیـــوانـــه مـــن

که می‌سوزی از این بیگانگی‌ها

مکـن دیگر ز دست غیـر فــریاد

خدا را بس کن این دیوانگی‌ها

 

(فروغ فرخزاد)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط بازنده |



 

 

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا

دیگـــر ز یاد بــرده گمـــانم مرا خدا

در سنگسـار، آینه ای را که می برند

شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کــردن کشتی است ناخدا

امکان رستگاری من گر نبوده است

بیهــــوده آزمـــوده مـرا بارها خـــدا

با نیت بهشت اگــرم آفــریده است

می راندم به سوی جهنم چرا خدا

ای دل خــلاف هــروله حاجیـــان مــرو

کافی است هرچه عقل درافتاد با خدا

بگــذار بی مجــادله از نیل بگــذریم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

 

(فاضل نظري)

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط بازنده |



 

 

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مــژگان من اشـکی نه بر لبهـای من آهـی

نه جــــان بی نصیبم را پیــــامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

نـدارد خاطـــرم الفت نه با مهــری نه با ماهی

به دیــدار اجــل باشد اگر شـــادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنهـا و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهـی افتـان و خیــزان چـون غبـــاری دربیــابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

به اقبال شــرر نازم که دارد عمــــر کوتاهی

 

(رهی معیری)

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

باز آمدم به پرسش حال تو اي اميد

اي مادري كه هر نفسم گفتگوي توست

باز آمدم كه بوسه زنم برمزار تو

اي مادري كه هر نفسم گفتگوي توست

باز آمدم كه شكوه كنم از غم فراق

وز بانگ ناله، روح ترا با خبر كنم

مادر! غم تو همنفسم شد بجاي تو

با اين غم بزرگ، چه خاكي بسر كنم؟

جان پسر فداي تو، اي مادر عزيز

كي داني از فراق، چها بر پسر گذشت؟

هر لحظه اي كه در غم مرگت ز ره رسيد

با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت

غمخانه است سينه ي من در فراق تو

آنكس كه هست از غم من باخبر، خداست

آگه نبودم از غم بي مادري، ولي

مرگت پيام داد كه: بي مادري بلاست

رفتي ز دست ما و نماند از براي ما

غير از غمي، شكسته دلي، جان خسته اي

تو مرغ جاودان بهشتي شدي ولي

داند خدا كه پشت پسر را شكسته اي

مادر! بخواب خوش، كه ز يادم نميروي

جانم فداي تو، منزل مباركت

مادر بخواب، كعبه ي من خاك كوي توست

قربان خاك كوي تو، منزل مباركت

 

(مهدی سهیلی)

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

چند وقتی است كه احساس میكنم زندگی ام از این رو به آن رو شده

همه چیز در نظرم تغییر كرده و زیباتر شده

هیچگاه فكر نمی كردم دیدن تو و بودن در كنار تو

این قدر در روحیه من تاثیر بگذارد

آمدی و عقل و احساسم را دزدیدی ...

تا به حال جرات نكردم كه به تو بگویم كه چقدر به تو

به عشقت

و كنار تو بودن احتیاج دارم

و بگویم چه قدر دوستت دارم

تو غرور قشنگی داری و من عاشق این غرورت هستم

حتی لجاجت بی حدت را هم دوست دارم

كاش جرات داشتم و به تو می گفتم

كه برای اولین بار در مقابل نگاهت اسیر شدم

و قلبم به خاطر عشق تو تپید

عشق پاكی كه حاضرم تا آخرین لحظه عمرم به آن وفادار بمانم …

حال به تو می گویم

ای عزیز دل؛

بیا باهم سرود عشق را بار دیگر بخوانیم

بیا دوست داشتن را دوباره در كنار هم تجربه كنیم

ای عزیز دل؛

بیا تا برایت بگویم با تو بودن برایم چه معنائی دارد

بیا تا حرف دلم را یكبار دیگر، فقط یك بار دیگر بشنوی

شاید، شاید

مرهمی باشد برای این عشق زخم خورده ام

و این را بدان

تو ای عزیز؛

دردی شیرین سر بر سینه بی قرارم می كوبد

دردی شبیه عشق، یا نه ...

خود عشق ...

دردی كه سایه نواز شگر نگاهت را می جوید

كاش می دانستی كه چقد دلتنگ توام 

لب هایم خاموش اند اما ای كاش غوغای درونم را می شنیدی

تا من همیشه آرام و بی پروا، به تماشایت می نشستم

و با دیدن غنچه لبخندی كه در میان لب هایت پر پر می شد

توان زندگی می یافتم

كاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم

تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم میكردی

من را كه این همه بی تو بی تابم …

باور کن و دریاب مرا ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

 

(فاضل نظري)

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط بازنده |




 
استادى از شاگردانش پرسيد:

چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد:

اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است

امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟

آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام استاد چنين توضيح داد:

هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.

آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است

و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد:

هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند

و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند.

اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

به امید روزی که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 

دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعاً دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جداً دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی

برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه

عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه! معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم.

 

عشق،‌دل مي خواد نه دليل!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط بازنده |



 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینك، اما، آیا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگِ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می كردیم

آرزو می كردم

دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را

من گمان می كردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر كس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد، نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درختِ اندوه

حاصل مِهر تو بود

و چه رویاهایی

كه تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

كه به آسانی یك رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

كه قناریها را پر بستند

و كبوترها را

آه كبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی، این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

كه مرا،

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا،

با وجود تو شكوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی،

باد را می مانم

من به سرگردانی،

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

منِ ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهیدستی مرد "

ابر باور می كرد

من در آیینه رخِ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگیِ من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه كم داری ؟ هیچ

بی تو در می ابم

چون چناران كهن

از درون، تلخی واریزم را

كاهش جان من این شعر من است

آرزو می كردم

كه تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی

كاشكی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواكم

در كوه

گردبادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحرِ سرگردان

بی سرو سامان

بی تو،  اشكم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاكسترِ سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیوِ وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساسِ من از زندگیِ بی بنیاد

و اندر این دورهِ بیدادگریها هر دم

كاستن

كاهیدن،

كاهش جانم

كم

كم

 

(حمید مصدق)

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

درون اینه ها در پی چه می گردی؟

 

(فریدون مشیری)


 

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط بازنده |



 

 باز طوفاني شده درياي دل
  
موج سر بر ساحل غم ميزند
  
باز هم خورشيد رنگ خون گرفت
 
بر زمين نقشي ز ماتم ميزند


 
باز جام ديده ها لبريز شد
  
باز زخم سينه ها سر باز کرد
  
در ميان ناله و اندوه و اشک
  
حنجرم فريادها آغاز کرد


  
مي نويسم شرح اين غم نامه را
  
داستان مشک و اشک و تير را
 
مي نويسم از سري کز عشق دوست
 
کرد حيران تيغه شمشير را


 
گوئيا با آن همه بيگانگي
 
آب هم با تشنگان بيگانه بود
 
در ميان آن همه نامردمي
 
اشک آب و ديده ها پيمانه بود


 
تيغ ناپاکان برآمد از نيام
 
خون پاکي دشت را سيراب کرد
 
خون خورشيد است بر روي زمين
 
کآسمان تشنه را سيراب کرد


 
مي شود خورشيد را انکار کرد؟
 
زير سم اسبها در خاک کرد؟
 
مي شود آيا که نقش عشق را
 
از درون سينه هامان پاک کرد؟


 
گر نشان عشق را گم کرده ايم
 
در ميان آتش آن خيمه هاست
 
گر به دنبال حقيقت ميرويم
 
حق همين جا حق به روي نيزه هاست


 
گريه ها بر حال خود بايد کنيم
 
او که خندان رفت چون آزاد شد
 
ما سکوت مرگباري کرده ايم 
  
او براي قرنها فرياد شد


 
بازهم در ماتم روي حسين
 
باز هم در سوگ آن آلاله ايم
 
يادتان باشد حيات عشق را
 
وامدار خون سرخ لاله ايم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط بازنده |




 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!


نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط بازنده |




مطالب پيشين
» مادر
» پاس دوستي
» پرنيان سرد
» درد واره‌ها
» دل من مي شكند
» شمع نيمه مرده
» رنگ عشق
» آزار
» رميده
» مسئله پاك شده
Design By : ParsSkin.Com